یه شبه معمولی بود مثه همه ی شبای دیگه که هیچوقت فکر نمیکردم
همچین روزی از اون به عنوانه رویایی ترین شبه زندگیم اسم ببرم

مامان و بابا برای کاری رفته بودن تهران و من و ابجیم تنها بودیم
ساعت تقریبا....
صدای زنگه تلفن.......
-:بله
-:(مثله همیشه همون طرزه سلامه همیشگی)
سلام علیکم حاله شما احوال شما خوب هستین
-:سلاممم.. اره خوبم تو خوبی؟؟؟
و حرفای همیشگی....تا اینکه..
-:حالا تصمیم دارم یه کاری بکنم دعا کن جور بشه
-:چه کاری؟ حدس بزنم یا میگی؟
-:نه حدس بزن
-:مممممم...خب میخوای ماشین بگیری
-:نه
-:خب میخوای موبایل بگیری
-:نه
(و چند تا سوله دیگه....تا اینکه...)
-:خب نکنه میخوای خونه بگیری...
-:ااااااااااااااره...
-:اگه این یکی رو هم میگفتی نه اونوقته که میگفتم میخوای زن بگیری
-:خب بزار خونه رو بگیرم برا همونه دیگه 
-:اااااااااااا....خب مبارکه ایشالا حالا کی هست؟ کلک نگفته بودی اینجوریاست؟
-:خب دیگه اخه یه دفعه شدو...
-:خب حالا نگفتی کیه؟ اینجوریه که ادم به خواهرشم نگه؟
ناسلامتی میخواییم خواهر شوهر بشیمااا... بگو کیه خودم باهاش حرف میزنم
-:نه اخه نمیشه
-:از همکاراته؟
-:نه بابا
-:خب چرا نمیگی ؟ بگو من به خاله بگم بره باهاش حرف بزنه
-:نمیشه
-:یعنی چی که نمیشه.. خب بگو کیه دیگه لوس نشو یعنی انقدرا محرمت نیستم؟
-:چرااا... اما باور کن نمیشه گفت....
-:من میشناسمش؟؟
-:ااااره بابا .. خاله هم خوب میشناسدش...
-:خیلی بدی خب بگو کیه دیگه .؟
-:جونه پ... نمیشه اصرار نکن
-:خب کی هست حاا میشناسپیش؟
-:حدودا چند ماهی میشه
-:خودش خبر داره/؟
-:نه فکر نکنم
-:چند بار همو دیدین حالا؟
-:فقط یه بار اونم خیلی سریع .. اخه از هم دوریم
-:ای بابا..چطور از هم دورین اونوقت یه بار همو دیدین و اونوقت...
-:خب دیگه... البته خودش فکر نکنم بدونه
-:خیلی بدجنسی خب بگو دیگه
-: اخه روم نمیشه
-:ای بابا مگه رو نشدن داره؟ بگو خودم میرم راضیش میکنم
-:اخه نمیشه بخدا...نمیدونم اخه میدونی رابطمون خیلی با هم خوبه 
میترسم اگه اینجوری بگم اون یه فکره دیگه ای بکنه و اونوقت همین رابطه همنم خراب بشه
-:خب مگه نمیشناسیش؟ یعنی نشناختیش؟
-:چرا ولی میترسم طرزه فکرش جوره دیگه بشه 
-:خب ببین چه چیزایی دوست داره چی دوست نداره
-:میدونم چی دوست داره اما چی دوست نداره رو نمیدونم
-:خب چیییی؟؟؟
-:مثلا گله نرگس دوست دارههه.. از رنگه مشکی تو لباساش بدش نمیاد
(دیگه مطمئن شدم طرفه حرفش خودمم)

-: اخه میدونی من الان شرایطه ازدواجو ندارم...یعنی ممکنه 4 یا 5 سال طول بکشه
تا یه خونه ای جور کنم..تا بتونم بگم من اومدم جلو دیگه .. من که نمیتونم
یه دختری رو که تو خونه ی باباش داره راحت میزنه میخوره روبردارم بیارم جایی که..
-: خب نمیدونم چی بگم والله...اگه من جای اون دختره بودم میدونی چی فکر میکردم؟
-: اینکه اگه کسی باشه که واقعا دوسم داشته باشه چرا نباید بهش فکر کنم؟
-:یعنی..
-:خب بقیش رو ادم باید تو موقعیتش قرار بگیره...یعنی دختره انقدر خنگه که اگه
همچین چیزی هم نشد رابطه ی خوبتونو بهم بزنه؟
-:منم از همین میترسم دیگه
-:خب فکر کنم اگه باهاش حرف بزنی خیلی بهتر باشه
یا میگه اره یا میگه نه دیگه.. که اگه بگه اره که دوتاتون میشین ماله هم و اگه 
هم بگه نه که هیچی دیگه...
-:اخه روم نمیشه
-:خب پس هیچی دیگه...
.
.
.
و خلاصه خیلی حرفای دیگه که یادم نیست
اون شب وقتی تلفنو قطع کردم فقط مونده بودم چی بگم و چی کار کنم
حدودا چند ساعت بعد مامان اینا رسیدن طبقه معمول یه چیزی برام گذاشته بود
یه قورباغه ی خوشگل 
مامانم هم انگار از طریقه خالم فهمیده بود...منم ماجرای تلفنو براش گفتم
اون شب گذشت تا فرداش...
تو یه مخابرات کار میکردم
حدودا ساعت یه ربع به 12 بود که تلفن زنگ خورد
-:بله
-: سلام علیکم...
-:سلااااام خوبی چطوری؟
-: ای خوبم...
-:خب چه کردی؟؟؟ هنوز نمیخوای بگی؟
-: اخه روم نمیشه
-: نذار حدسی بزنم که بعد....
-: اره خودشه.. همونه
-: خب چرا خودت نمیگی؟ من هیچوقت چیزی نمیگم حتی اگه احتمال بدم یه درصد اشتباه کردم
-:.....
-: در هر حال برو فکراتو بکن بعد زنگ بزن
نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که دوباره زنگه تلفن منو به خودم اورد
-: بله؟
-:u
-:اسمش؟
-:u
-:اسمش؟
-:جونه پ... اذیت نکن دیگه
-:اسمش؟
-: پ...
یه دقیقه حرفی زده نشد...
-: چرا از اولش نگفتی؟
-: فکر میکردی اسون بود؟
-: حالا چی؟>
-:راحت شدم.. خلاصه که شرایطه من اینه وضعیته من اینه ممکنه که حالا حالها نتونم بیام جلو
اما میام....فعلا هم که حقوقم...
-:پ..-: ....
-: من همینجوری دوستت دارم
(بازم ساکت شدیم)
-: ببین پ... من فقط میخوام مطمئن باشم یعنی اگه میدونی که نمیتونی بیای جلو از همین
الان بهم بگو که من بهت وابسته نشم 
-: من از خودم مطمئنم
-: ببین پ... میخوام اگه هستی با تمومه وجودم دوستت داشته باشم
(بعد از یه سری حرفای اینجوری خلاصه این شد که..)
-: اخرش؟
-: من هستم
-: پس منم هستم

 

 

و اینجوری شد که هفتم اسفنده هشتاد و چهاربرامون  قشنگترین روزه سال لقب گرفت

 

10ساااال گذشت , از اون روز تاریخی زندگی ما 10 ساااااال گذشت و تو شدی همسر عزیز من و نور چراغ خونمونخوشحالم که مال منی نازنین یارم


 

ده سال گذشت از روزی که قول و قرار عاشقی گذاشتیم... یه راه نورانی و سخت برامون باز شد تا به همسرانگی برسیم و الان تو این نقطه از زندگیم من "راضی"و "خوشحال"و "شکرگذارم" که همسر و شریک راه منی... من ایمان دارم که هیچ کس جز تو نمیتونست منو تا مرز اینهمه خوشبختی برسونه.. من ایمان دارم که تو بهترینی برای من....
"ای مرد پاک و مومن و شرقی تبار من"..
سالگرد دوستیمون مبارک....
7 اسفند 94

 

شوهری عزیزم ممنون که یادت بود و اینجا رو اپ کردی😍