۩۞۩ جز تو تمومه دنيا پر ۩۞۩
نزاریم حتی یه زره حرمته عاشقی کم شه
نمیدونم باید اسم این پستو چی بزارم؟ ۱۴ اذری که اومد و رفت و اولین تولدم که کنار عسلی به عنوان همسرش قرار گرفتم با مجلس ۷ بابای خوبش یکی شد.... همش به عسلی میگفتم برای چی میخوای این همه خرج کنی و مهمونی بگیری؟ بزار با هم میریم عوضش یه تولد دو نفره میگیریم و بهمون کلی هم خوشس میگذره .... اما عزیزم اصرار داشت که نمیشه سال اول تولدتو برات جشن نگیرم .. از یک ماه قبل ظرفای لازم و فشفشه و اینارو گرفته بود... شنبه که از خونه مامان اینا برگشتیم رفتیم کیکو سفارش دادیم و تنقلاتمونم گرفتیم...اون شب گذشت و فرداش که عسلی رفت سر کار و من طبق معمول با صدای زنگ تلفن فهمیدم که مامانه که زنگ زده.. گوشی رو برداشتم و وحشتناکترین صدای عمرمو شندیم.. مامان با گریه جیغ میزد .. بابا رفت.. بابا تموم کرد....و صدای همسایشون که گفت سریع خودمو برسونم اونجا و به عسلی هم خبر بدم با هزار دلهره به عسلی اس ام اس دادم که عزیزم یه زنگ بزن.. تلفن قطع بود و من هیچ کاری نمیتونستم بکنم....به فاصله ی یه مین بعد دیدم عسلی زنگ زد که چی شده؟ گفتم عزیزم اروم باش.. هول نکنیااا.. گفت بابا؟ گفتم اره فقط سریع بیا.. گفت تموم شد؟ گفتم بیا.. دوباره تکرار کرد که تموم شد؟ گفتم خدا بیامرزدش.. اخخخخخخخخخخخخخخخخ عسلم... کاش میمردم و همچین خبری نمیدادم بهت.... نفهمیدم چی کار کردم و چه جوری حاضر شدم و راه افتادم... رسیدم که دیدم با همون کتی که از دیالیز اومده بود اروم و راحت خوابیده و دستش تو دست ابجیه عسلی و مامانشم که تا منو دید...ای خدااا... هیچ وقت اون صحنه از یادم نمیره....برای منی که تا حالا مرده ای رو از نزدیک ندیده بودم اصلا شبیه مرده نبود.. دستشو گرفتم و بوسیدم... یه ساعتی طول کشید تا عسلی اومد... چه طور باید باهات مواجه میشدم عشقم؟//// درو باز کردم و تو ور با اشکات تو بغلم جا دادم... دست کشیدم رو موهات و نوازشت کردم و خواستم اروم باشی تا وضع مامان اینا بد تر نشه...لباستو عوض کردی و رفتیم تو... و دیگه حالی که وصف نشدنیه... فرداش مامانم اینا از شمال اومدن ... رفتیم بهشت زهرا.. به خونه ی اماده ای که از قبل رزرو شده بود...و چقدر سخت بود اون لحظه ها...اره... اونجا همه حتی عزیزترینای ادمم فقط تا دمه گور باهات میان و بعدش خودتی و خودت... مراسم تموم شد و برگشتیم .. رفتیم کیکو کنسل کردیم و رفتیم خونه ی مامان اینا و دو هفته ای بود که اونجا بودیم و دیشب بالاخره اومدیم خونمون... چقدر خونه خالی شده بود.. چقدرررر دله مامان گرفته بود... چقدر پی... ضعیف و لاغر تر شده.. اومدیم خونه و بغلت کردم.. گفتی مامان اینا تنها شدن.. گفتم نه عزیزم اونا تنها نیستن.. خدارو دارن و بابا که همیشه پیششونه .... ***بابای خوبم.... ۹ سال بود مریض بودی.. ۹ سااال بود درد میکشیدی....چقدر مقاوم بودی.. چقدر خوب بودی که همه خوابتو نورانی دیدن....میدونم الان اون بالا بالاها تو اسمونا بهترین جارو داری..میدونم که الان اروم و بی دردی...من برات خوشحالم بابا.. اره .. برای خونوادت سخته.. اونا که دیگه نبیننت.. اما ما ادما مغروریم .. تویی که هیچ وقت شکایتی نداشتی ببین چقدر این اخریا سختت بود که همش میگفتی داری اون دنیا رو میبینی.. من برات خوشحالم چون دیگه لازم نیست یه دستگاه اکسیژن رو با خودت بکشی.. لازم نیست یه روز در میون زیر اون دستگاه وحشتناک دیالیز بخوابی.. لازم نیست مراعات اب خوردن رو .. غذا خوردن رو بکنی....برات خوشحالم چون تو بهشت خدا همه ی این نعمتارو داری... ولی بابا جون.. اون بالا بالاها که هستی.. پیش خدا که هستی... هوای مارم داشته باش... تو رو زمین بودی ولی اسمونی بودی...خوش به حال اسمون که تو رو داره بابا.... **** و اما تو اقای گلم.. تو عشق اول و اخرم... چی بگم که خودت میدونی همه ی حرفای دلمو.. عزیزم سخته ولی طاقت کن... میگن تو مرد خونه شدی... ولی نه من نه خودت قبول نداریم مرد خونه یکی بود و رفت.. ولی تو الان یکی از ستونای خونتونی...تو مادری داری که نه سااااللل فدا کارانه صبوری کرد و الان تکیه گاهشو از دست داده... تو مسئولیتت خیلی سنگین تر شده.... همونطور که ستون خونه ی خودمونی باید بتونی یه مرهمی هم برای اونا باشی... منم خوشحالم که تو این مدت تونستم هر چند ناچیز خوشحالشون کنم...تو رو راضی کنم.. درسته گریه نکردی و اشکات فقط کناره منه.. درسته ریختی تو خودت و صبوری کردی... ولی همین درد و دلات ارومت میکنه..... خوشحالم که تو این شرایط سخت کنارتم و میتونم سنگ صبورت باشم...چه چیزی بالاتر از این عشقم؟ از خدا میخوام تا همیشه سایت بالای سر من باشه تا منم نفس بکشم... خودت میدونی که چقدررر دوستت دارم.... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- يادداشت هايي از سر دلتنگي هاي عسلي آره بابا رفت و تا آخرين لحظه كه در آغوش مادرم و خواهرم آروم گرفت در حسرت يك ليوان آب خنك بود[گریه] خدااااااااااااااااااااااااا خيلي ......[گریه] بابايي بگير آسوده بخواب بي درد و غصه كه ديگه خواب زمستون نمي بيني ديگه سيلي هاي باد جاش تو صورتت نمي مونه ديگه نيازي نيست كه يك روز در ميون صبح زود بيدار بشي براي رفتن به بيمارستان براي دياليز ديگه شب ها بي خوابي نمي كشي ديگه از زور درد با مشت به سر و پاهاي خودت نمي كوبي ديگه .... بابايي منو حلال كن نور به قبرت بباره . . . . . عسل بانو من بابت تمام اين مدت كه در كنارم بودي و سنگ صبورم بودي و با حرف هات آرومم كردي متشكرم عاشقتم گلم پ.ن عسل بانو من اين نوشته هاي من از سر دلتنگي بود نه از سر كفر گفتن گفتم،گفتم،گفتم تا شايد گوش شنوايي پيدا بشه كه به من بگه راز اين دنياي فاني رو تا بلكه باز شود اين در گمشده بر ديوار هستي ارزوی من این است نرم و عاشق و ساده همسفر شوی با من در سکوته یک جاده ارزوی من این است هستی تو من باشم لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم ارزوی من این است تو غزال من باشی تک ستاره ی روشن در خیال من باشی ارزوی من این است در شبی پر از رویا پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا ارزوی من این است از سفر نگویی تو تو هم ارزویی کن اوجه ارزویی تو ارزوی من این است مثله لیلی و مجحنون پیروی کنیم از عشق این جنونه بی قانون ارزوی من این است زیر سقفه این دنیااااا من برای تو باشم تو برای من تنهااااااا توی تک تکه کلمه هاش میتونم تورو پیدا کنم ...خیره شدن تو چشمات دیوونم میکنه... یادم میافته دارم نفس میکشم و زندگی میکنم که میشه همه چی تموم میشه میگیم و میگیم تا به یه نقطه ی مشترک میرسیم و اونوقت غرق میشیم تو هم... غرق تر و غرق تر.... منننننن بی صبرانه منتظرسوالای بعدیتم که بگی عسل من کیه؟ناناشی من کیه؟> و منم تند تند بگم منننننو اخرش که میگی قربونش برم من و من دلم میره تا رو ابرا.... كه يه روزي شايد دور يا شايدم زود تو خونه ي قشنگمون عاشقونه هامون سر بگيرن؟ و این بود اولین عاشقونه ی من برای تو... ..............اره بالاخره منم عاشق شدم ................ تو شدي تك تكه نفسام... ميكنيم هر دومون قبولش داريم ميسي مرد من... اخ كه چقدر وقتي لوسم ميكني با انگشتت رو لبام ميزني و نازم ميدي دلم ميخواد يك ماه گذشت... به سرعته باد...جوري كه هنوز فكر ميكنم بايد بريم دنبال گل و اينكه واي نكنه بارون باشه؟ شايد بنا به اين بود كه درست تو ماهگرد وصل اسمونيمون بيام و بنويسم بنويسم از همه ي چيزايي كه خوب بود و تلخ بود و شيرين شد و خاطره موند... بنويسم از استرسامون.. ناراحتيهامون.. خوشيهامون وشاديه قشنگه اومدن تو خونه ي دونفرمون و شروعه همون زندگيه رويايي كه هميشه تصورشو ميكردم.... 21 مرداد شبي بود كه بعد از يه هفته بارون بالاخره هوا خوب شد و شما اومدين و جشنه به ياد موندني اي كه انجام شد و ما خوشحال از اينكه فردا هم همينه.. با كلي ذوق و شوق درباره ي تزئئن پشتمون نظر ميداديم و تو نحوه ي گذاشتن ميزا با هم مشورت ميكرديم... شب با اين دعا كه فردا همين باشه تو بغلت اروم گرفتم و تو چقدر قشنگ بهم ميگفتي اگرم بارون باشه هيچي عوض نميشه ساعت 8 صبح بايد ارايشگاه بودم....اومدي با بابا رسونديم و برگشتي.... ساعت 2 و نيم كار ارايشگاه تموم شده بود و تو نيم ساعتي معطل فيلمبردار... پس يه بار بدون فيلمبردار اومدي كه مانتو و شلوارمو ببري و وقتي درو باز كردم چشماي خوشگلت برق زد از خوشحالي... خنديدي و گفتي "چه ناناش شدي خانومي من..." و من بودم كه با اولين جمله ي قشنگت تا اسمون پرواز كردم و بهت گفتم تو هم ناز شدي تو لباس دامادي..... بالاخره حدود سه و ربع بود كه زنگ ارايشگاه با سر انگشتاي نازت به صدا در اومد و من با يه حسه مخلوط از اشتياق و استرس درو باز كردم و فيگورهاي فيلمبردار بود كه انجام ميدادم ... به خاطر دنباله ي زياد لباسم سخت راه ميومدم اما دستات سپري بود كه مصمم ميكرد به انجامش دسته گله قشنگمو دادي دستم و نشستيم تو ماشين براي فيلمبرداري ويلاي قشنگي رفتيم و چقدر اون لحظه هاي شيرين سريع ميگذشت... انقدر وقت كم اورده بوديم كه نهاري كه برام گرفته بودي رو تو ماشين خورديم.. بعد از ويلا به زحنمت يه درياي خلوت پيدا كرديم و چند دقيقه اي هم عظمته دريارو مهمون صحنه هاي فيلممون كرديم...بعدش راه افتاديم سمت اتليه... توي اتليه چند مين به خاطره طرز دادنه گل به من اخمالو شدي اما بعدش شدي اقايي خودم چقدر خوشحال بودم كه بارون نيست و همه چيز رديفه.. اما يهو نميدونم از كجا انگاري طوفاني جايي قايم شده بود و منتظره خوشحاليه ما بود... بارون كه نه.. سيلي اومد كه .... چقدر حرص خورديم.. چقدر خودمو نگه داشتم گريه نكنم كه ارايشم خراب نشه... چقدر تماسايي كه از خونه ميشد نااميد كننده بود.. چقدر بد همه ي برنامه هامون به هم خورده بود.... و من چه ناباورانه تو بغلت تماشاگره قطره هاي بي امانه بارون بودم....چقدر ناراحت شديم و غصه خورديم و به هم دلداري داديم... چقدر اصرار كردم كه حداقل مشعلها رو روشن كنن... چقدر دلمون سوخت و سوخت... يهو گفتن اونجا بارون بند اومده... ماشين اومد دنبالمون و رفتيم سمت خونه... ديدم نسبت به محيط اتليه بارون كم شده و كسي به بارون نگاه نكرده و همه بيروننن.... همديگرو نگاه كرديم.. مگه ما چند تا از اين شبا داشتيم؟ خنديديم و از خون ريخته شده گذشتيم.... بر خلاف انتظارم همه وسط بودن و كسي به بارون توجهي نداشت... يه كم جامون تنگ بود ولي به دو دقيقه نرسيد كه جشنمون برامون شد قشنگترين جشنه دنيا... چه خاطره ه اي. رقصيدن با تو .. طنازي براي تو در محاصره ي قطره هاي بارون فكر كنم فقط يكي دو تا اهنگو نشسته بوديم ... مراسم شاممون هم به كمك خاله عالي برگزار شد و حنا و كيك هم همينطور.... چقدر لحظه ها پر شتاب ميگذشتن و طي اين مراسم هوار باره دوستت دارمو زير گوش هم زمزمه كرديم و من چقددددددر خوشبخت بودم كنار تو... چقدررر به خودم باليدم كه تو دامادمي... كه دستم حلقه تو دستاي توئه.... وقتي اهنگه مباركه رو ميخوندن و ما با هم براي هم ميخونديم و اطرافيان براي ما چقدرررر حس ميكردم معني تك تك كلماته اين اهنگو... اما گذشت...همه ي اينا گذشت... 22 مرداد هم گذشت... خداي من... چه حسي داره عروس شدن و قشنگتر از همه عروسه تو بودن... فرداش كه قرار بود من براي هميشه بعد از خدا به تو تكيه كنم لحظه هاي غريبي بود... خداحافظي از خونه اي كه توش بزرگ شدي و توش قهر كردي ... اشتي كردي.. گريه كردي و خنديدي ..دعا كردي و ارزو كردي خيلي اسون نيست.... خداحافظي با كسايي كه دوسشون داشتي و عزيزترين موجوداي زندگيتن اسون نيست... اما ميدوني عسلي؟ من دور شدن از اينارو تحمل كردم چون ميدونستم قراره تو بشي عزيزترينم.. تو بشي مرد زندگيم...تو بشي همه كسم... شبش اومديم خونه ي خودمون و اولين شبه زندگيه قشنگمون رو شروع كرديم و نگراني اي كه تو چشماي مامان ديدم از اينكه پسرش اولين شبي كه تو خونه ش نيست و ارومش كردم كه خيالش راحت باشه.... وقتي درو برام باز كردي انگار تو بهشت پا گذاشتم ... خوابيديم و چه اروم خوابمون برد بعد از اين همه استرس و به اميده يه زندگيه خوب.... فرداش زائر بوديم...زائر راهه مهربونترين اقاي عالم... ساعت ۱۱ و ۵۵ دقيقه شب قطار راه افتاد و حدودا ۱۲ فرداش رسدين مشهد... هتل خوبي بهمون داده بودن .و دوروز قشنگ و رويايي رو اونجا گذرونديم... دوروزي كه هيچ وقت از ذهنم پاك نميشه.. مهربونياي بي حد تو.. تلاشت براي اينكه ماه عسلمون برام بهترين باشه و به انصاف كه بهترين بود .... وقتي تو حياط اون جاي نوراني كنار هم نشستيم و ازت پرسيدم يعني ما هميشه همينطور خوشبخت ميمونيم ؟ تو مثله هميشه اميدوارم كردي و مطمئن تر به انتخابي كه كردم... وقتي برگشتيم روز اول كاريت بود.... دم در بدرقت كردم و صدقه دور سرت چرخوندم و سپردمت به خدامون... لحظه هارو شمردم تا بياي خونه و چقدر شاخه گلي كه دستت بود خوشحالم كرد... بي اختيار پريدم بغلت و ماچت كردم و چقدر ازت تشكر كردم... تو حتي ماهگرد دوستيمونم يادت نرفت و گله ديگه اي به گلدونه گلام اضافه شد تو خيلي خوبي عسلم.. خيلي ماهي.. خيلي بزرگي... من كنار تو خوشبخت ترينه عالمم.. اينو به مامانمم گفتم كه نگرانم نباشه... گفتم تو تا من اب نخورم ليوانو به دهنت نزديك نميكني.. گفتم چقدر تو كاراي خونه كمكمي گفتم چقدر از داشتنه تو به خودم ميبالم.... و دوباره به تو ميگم...اره مرده من... هميشه ميدونستم زندگي كنارت خوبه و هميشه ارزوي باتو بودنو داشتم چون ميدونستم تو خوبي اما نه.... حالا فهميدم كه اين طور نيست.. تو خيلي خيلي خوبي... تو فرشته اي عشقم... وقتي گاهي نگات ميكنم دلم ميخواد يهو سفت بغلت كنم و بگم چقدر دارم...وقتي ميبينم چقدر داري زحمت ميكشي براي زندگيمون ديوونه ترت ميشم... وقتي از حموم ميام و به بهونهي يخ دادن بهت ميفرستيم سراغ يخچال تا ليوان شربتي كه برام اماده كردي رو ببينم .. وقتي انگورو از برام حبه ميكني تا از دستت بخورم... وقتي كلي وسيله داشته باشيم اما همه رو خودت ميگيري تا من خسته نشم... وقتي در مورد همه چيم نظر ميدي و دلت ميخواد بهترين باشم.. وقتي تا چيز تازه ا ي ميپوشم بهم ميگي چه ناناش شدي...من ديوونه ترت ميشم وقتي احتراممو پيش همه نگه ميداري و همه جا تعريفمو ميكني من تا اوج ميرم... من چي بگم عشقم كه تو اينهمه خوبي؟ چه شكري بايد به جا بيارم براي اين همه خوشبختي و اينهمه ارامشي كه دارم كنارت چيكار كنم كه جبران بشه يه قطره از اين همه مهربونيت... خداي من.. خداي بزرگم.. خداي مهربونم.. خودت ميدونم هميشه شكر گذارتم... هيچ وقت اين خوشبختي رو ازمون نگير... هيچ وقت....
مرد با ابهت من..
عزیز دل اسمونیه من...
روزا میگذرن و من هر روز بیشتر عاشقت میشم..
بیشتر میخوامت و بیشتر برام عزیز میشی
معشوق سالهای قبلم و همسره ایده ال امروزم..
نمیدونم چی میشه که هر لحظه دلم هواتو میکنه..
تا از کار برسی خونه دلم تک تکه ثانیه هارو میشماره تا برسی و من بیام تو بغلت و
پر بشم از یه حسه نابه دوس داشتنی....
این روزا چقدر برام خواستنی تر شدی نفسم...
دلم میخواد همیشه بخندی عشقم..
بخندی که منم محو شم تو چروک جادویی چشمات....






آره خدا خوشحال بااااااااااش كه باباي منو از من گرفتي اونم در حالي كه در حسرت آب بود
خدا چرا از عرش كبرياييت پايين نمي ياي تا جواب منو بدي چرااااااااااااا ؟؟
ببينم عرش كبرياييت ( هر چند كه خيلي كوچكه ) از آه و ناله ها و اشك هايي كه همه رو در سينه خفه كردم تا صدام در نياد لرزيد ؟
از اشك هايي كه خواهرم ريخت آسمون سيراب نشد ؟
خوشحالي از اين كه تلاش هاي مادرم بعد از اين همه سال بي نتيجه موند ؟
خدايي كه ادعاي معجزه مي كنه ولي دريغ از يك معجزه كوچك !! اسمش رو بايد خدا گذاشت ؟؟؟





عجیب با این شعر یکی شدم...
اره عشقم... من همه ی این ارزوهارو داشتم...همه ی اینا برام رویا بودن
اما حالا شدن یه واقعیت ملموس.. چقدر این شعر شبیه حرفای منه...
وقتی شب میشه و تو بغلت سرمو میزارم رو سینت و تپشای قشنگ قلبتو میشنوم
زندگی میکنم فقط به خاطر تو...چقدررر شبامونو دوس دارم...
میدونم اگرم روزش بحثی پیش اومده باشه چه کوچیک وچه بزرگ بالاخره شب
میدونی نفسم؟ وقتی ازم میپرسی عشق من کیه؟ و منم با صدای بلند میگم :
اخ که چقدررررررررر میخوامت عسیسم... عشقم... وجودم...
من بی تو هیچم.... تو همه ی منی.... من / بی تو/ هیچم....... 





وقتي يادم مياد چه جوري اين همه مدت دوري رو دوام اورديم خودم تعجب ميكنم
وقتي اون وقتارو يادم مياد كه يهو وارد زندگيم شدي و شدي دنيام تعجب ميكنم
يه احساس شادي توصيف نكردني وجودمو ميگيره
و حالا كه اين همه مدت از اون روز رويايي اشناييمون ميگذره ميبينم كه ارزششو داشت عشقه من..
ارزش اين همه صبر و دوري رو..
خدارو شكر كه هر لحظه مطمئن ترم ميكني به انتخابي كه كردم...
تو اين دو سه روزه هستي و فهيم گلم منو به ياد اون خاطره ها انداختن
يهو دلم خواست اولين پيتس رو كه برات نوشتمو بزارم اينجا..
فكرشو ميكردي عشقم؟
من ميبالم به تو نفسم.. به تو كه بهتريني.....
*یکی اومد و تنهاییهامو با خودش برد*
همه چیز یه دفعه شد ...یهویی...نمیدونم...هنوزم نمیتونم باور کنم
یه دفعه اومد و تمومه لحظه هامو ماله خودش کرد....الان چند روزه که یه جوره
دیگه شدم...انگاری راس راسی یه گمشده داشتم ...به همین راحتی.... کسی
که حتی فکرشو نمیکردم یه روزی جای یاره خیالیمو برام پر کنه اما این اتفاق افتاد
منی که فکر میکردم دیگه هیچ احساسی برام نمونده....کیلومترها ازم دوره....اما
ما خواستیم با هم باشیم شاید رسیدنمون سالها طول بکشه نه اشتباه نکنین..
من هیچ وقت تو نت دنباله یارم نبودم ...من اونو تو دنیای واقعی شناختم.....
من اونو با صداقتش شناختم...دیگه همیشه یادش باهامه...نبضه زندگیم بعد
از خدا به یاده اون میزنه میخوام بدونه که قشنگترین اهنگه زندگیم تپشه قلبشه....
بدونه که حاضرم قشنگترین لحظه های زندگیمو به پای ساده ترین دقیقه های
عمرش بریزم...خوشحالم که میتونم سهمی از مهربونیهای خالصانش داشته باشم....
اون قشنگترین هدیه ی خدابه منه....نمیدونم چطوری صاحبه روزام ......شاهزاده ی
رویاهام...عزیزه ثانیه هام....همراهه دردا و شادیام....یاره گریه هام....معنیه همه ی حرفام
حالا منم شدم یکی از هزاران هزار مسافر جاده ی عشق...فقط میتونم ساده بهش بگم
بهونه ی تازه ی زندگیم بی ریا و عاشقونه دوستت دارم و میخوام تا اخرش باهات بمونم
اگه تا روز قیامت*داشتنت نباشه قسمت*چشم به راهه تو میمونم*با دلی پر از صداقت
برگ نقره ای هجدهم
معنای زنده بودنه من با تو بودنه.کنار تو مفهوم زندگیه معنیه عشقه
توی سر نوشت من با تو موندن ،همیشه با تو و به یاد تو نفس کشیدنه.





من و تو و زندگي...
من و تو و خوشبختي...
ما و عشق...
عشق قشنگي كه تو اين چند وقت با همه ي وجودم ميشناسمش و برام مقدسه..
من و بهونه گيريهاي گهگاهم براي اسنكه نازمو بكشي..
تو و دغدغه هاي گهگاهت كه دلم ميخواد ارومت كنم...
ما و دوتا روح كه هر ثانيه بيشتر تو هم گره ميخورن..
يكي شديم ولي هر لحظه بيشتر تو هم غرق ميشيم..
چشماي نازت ميشن درياي من و من توش غرق ميشم..
غرقه مهربونياي بي اندازت..
نگاهه اسمونيت ميشه دنياي من و دلم قنج ميره واسه به خنده وا شدنه لباي نازت...
تويي مرد من..
تويي كه باعثه بند بودنه تك تكه سلولامي..
تويي كه عزيز لحظه هامي..
تويي دليله بودنم عشقم...
پ.ن. : دوسته عزیزم (یه ونوسی)ادرس وبتو دوباره برام بزار اشتباهه دلم میخواد باهات اشنا شم





اهههههههههههه... دارم نفس ميكشم.. دارم لحظه لحظه ي اين زندگي رو
با عشقت نفس ميكشم... با عشقي كه بهت دارم و بيشتر از اون رو از تو ميبينم....
ارههههههههه.. خدايااااا.. من دارم با همه ي وجودم زندگي ميكنم....
عسلي ؟ عشقم؟
نكنه اين يه رويا باشه؟ نكنه خواب باشم؟
يادته هميشه بهت ميگفتم رويايي بخوابي؟ حالا تو شدي روياي ممكنم..
چقدر خوبه اين ارامشي كه داريم..
پريشب تو بغلت تشكر كردم ازت براي زندگيي كه برام ساختي...
سوالي كردي كه جوابش فقط همينه:
چقدر خوبه كه تو اينهمه منو ميخواي ...
عسلي تو اين چند وقت نذاشتيم مشكلاي كوچيكمون بزرگ بشن و وقتي اشتباهي
و اين همون چيزيه كه تو با ياد اوريش يه دليله ديگه به دلايل خوشبختيمون اضافه كردي..
اخ كه چقدر دوستت دارم..
بپرم بغلت و اين اروزيه بزرگه هميشه نزديكه منه...
ميدوني نفسم؟
تو قده بغله مني.. من قده مهربونياي تو هم نميشم.. تو خيلي ماه تري يككي يدونه ي من...
اااااااااااااااااارههههه.. تو / عشقه / منيييييييييييييييي












اين اخرين پستيه كه دارم ميزارم
چون امشب سيستمو جمع ميكنم كه بره تو جهازيه و بياد خونه خودمون
و مطمئنا تا بعد از عروسي و جابه جا شدن تو خونه ي خودمون نميتونم پست
جديدي بدم...دور شدن از دنياي قشنگ وبلاگ نويسي برام سخته با وجود اينكه
ميدونم بالاخره اينجارو اپ ميكنم....
همه ي دلخوشيم به اينه كه اينجا اين يه مدت به خاطره عروسيمون تعطيل ميشه...
نميدونم تا برگردم چند نفر از شماها هنوز مارو يادتونه اما اينو ميدونم كه من همه ي
وبلاگايي كه لينك كردم رو حتما با گوشي هم كه شده ميخونم و هيچ وقت فراموشتون نميكنم
ايشالا وقتي برگشتم مموشي گلم.. نفسكم..من عزيزم و هستي گلم به عشقشون
رسيده باشن و از شاديشون خوشحال شم..ليلي گلم ..دلتنگم..نازنينم..گل غم عزيزم
هم مشكلاتشون حل شده باشه و ارامششون ارومم كنه...
گيتي عزيزمم همينطور زندگي عاشقونش ايشالا كه برقرار باشه ونسرين و ريحانه ي گلمم
همه چي همونجوري باشه براشون كه ميخوان...
البته چه طور برگشتنمم به اين مربوط ميشه كه ما از مشكلي كه هنوز به وجود نيومده سربلند بيرون بيايم همون ازمايشاي عسلي شمارو به خدا برامون دعا كنين...
با اينكه ته دلم روشنه ولي خودش خيلي نااميده و متاسفانه اين نااميدي داره به منم
منتقل ميشه...خدايا..خداوندا...
تو كه ميدوني ما چقدر جنگيديم واسه به هم رسيدنمون...
دلم بهت قرصه.. به امامت امنه...اما...
خداي تكم...تورو به بزرگيت قسم اين ارامشو ازمون نگير...
بزار شنبه به يكي از قشنگترين روزاي عشقمون تبديل شه...
فقط تويي كه ميتوني كمكمون كني مثله همه ي وقتا
بغضي كه گلومو گرفته داره ديوونم ميكنه...
اخه عشقم.. قشنگم...اقايي يكي يدونم...
تو كه ميدوني من از سرما خوردگيتم به هم ميريزم..چرا اين حرفارو ميزني؟
چرا انقدر نااميدي نفسم؟هنوز كه چيزي معلوم نيست...
عزيز دلم تو بايد براي من بموني..
ارزوهاي من فقط كنار تو واقعي ميشن وروياهام فقط با تو قشنگن
طاقت بيار نازنينم...
ما بازم كنار هم از اين مشكله احتمالي ميگذريم...
بازم با هم پرواز ميكنيم و اوج ميگيريم..
عشقه من...
روزاي روشنه عاشقونمون منتظرمونن...
دوباره دستتو بده به من و يه يا علي بگو عسلم..
"يا علي"





چقدر سريع همه چيز داره اتفاق ميفته....
هيچ وقت فكر نميكردم اگه روزي ازدواج كنم فاصله ي عقدم تا عروسيم همش
4 ماه باشه....18 تير قرار بود جشن عقدمون باشه و زمستون عروسيمون
كه كسي فوت شد و نشد بعدش قرار شد 8 مرداد عقد و عروسي يكي بشه كه
دوباره كس ديگه اي فوت شد و چون صاحب عزا برامون عزيز بود
به احترامش مراسمو انداختيم بعد از چهلمش و اينجوري شد كه قرار ارايشگاه
و اركست و فيلمبردارمون افتاد براي 22 مرداد كه ايشالا بشه قشنگترين روز زندگيمون
وقتي اومدم خونه گفتم ديگه نت دارم و كلي وبگردي ميكنم اما اكانتم تموم شد و
تا دوباره شارژش كردم تلفن خونمون قطع شد و باز من موندم بي نت...
امروز دوباره يه خط وصل شد و تونستم با هزار تا قايم موشك بازي اپ كنم اما
خونه اي كه رهن كرديم رو احتمالا تا هفته ي ديگه تحويلمون ميدن و دوباره بايد برگردم
تا اونجارو تميز كنيم و خدا بخواد نصفه وسايلمونو بچينيم
براي همين موضوع دوباره بي نت ميشم و نميتونم جايي سر بزنم....
ايشالا وقتي تو خونه خودمون مستقر شديم ديگه با خيال راحت وبگردي ميكنم
شديدا دلم براي عسلم تنگ شده اما از طرفي هم كار نميه كاره خيلي دارم...
شوقم براي عروسيمون خيلي زياده و استرسم بيشتر...
از لباسم خوشم اومده سادست ولي قشنگه....
خدا كنه ارايشگره كارشو خوب انجام بده....
به همون اندازه كه دلم روز عروسيمونو ميخواد دلم دوروز بعدشم ميخواد....
چون اگه اقا بطلبمون و خدا بخواد زائريم..
زائر راهه مهربونترين اقاي عالم... هموني كه واسطه ي وصالمون شد...
يه نذر ديگه هم پيشش داريم.. اخه عسلي ازمايش داره..
دعا كنين به خير بگذره هر چند چون سپردم به اقا دلم امنه....
دو شب هتل رزرو كرديم و بليطامونم امادست...
عسلم مديونم كنارت مثله هميشه بهم خوش ميگذره...
وقتي بر ميگرديم شروعه زندگيه مشتركمون مصادف ميشه با ماهه مهمونيه خدا
اولش ناراحت بودم كه چرا اينجوريه اما مامانم ميگه بايد خوشحال باشين چون
زندگيتون داره با يه ماهه پر بركت شروع ميشه و چقدر قشنگ ناراحتيمو با همين
يه جمله به بي وصف ترين خوشحالي تبديل كرد.. چقدر همه چيز خوب و عاليه ...
قشنگم ديروز وقتي از خنديدنم خوشحال شدي و از ذوقم گفتي كه از
خوشحاليم خوشحالي اما من اون لحظه از اينكه تو خوشحالي هزاااار بار
خداي خوبمون رو شكر كردم...
كه اينهمه لحظه هامون قشنگه
كه ايهنمه تو مهربوني
كه اينهمه عاشقه هميمممممممم
* فردا روزه توئه مرد من... روز بزرگداشته تو كه همه ي رفتارات
برام تداعيه اقامون علي (ع)ه ... من تو اين روز پر عشق ترين بوسه ها
رو نثارت ميكنم و با همه ي وجودم بهت تبريك ميگم...
روزت مبارك فرشته ي من....دوستت دارم....





كجايي ناز دلم؟
تو بغله خانوميت؟
اخ كه خانوميت فداي حرمه نفسات بشه....
رفتي و دوباره دلم هواي باتو بودنو كرده
اما عكستو كه ميبينم بغلم كردي و بهم ميخندي اروم ميشم
صبحا كه بيدار ميشم دستمو اينور اونور ميكنم كه وجودتو لمس كنم اما نيستي
ولي وقتي ياد تاتي تاتيامون مي افتم كه صبحا بيدار ميشديم و پامو ميزاشتم رو پاهات و دستمو حلقه ميكردم دور
كمرتو رو پاهات تا دم در ميرفتم و تو هم با صدای بلاند با من تکرار میکردی "تاااااتی تااااتی "لبم به خنده از هم باز ميشه...
ياد وقتايي ميفتم كه جوري بغلم ميكني كه ميگي نيني بشو و تابم ميدي تو بغلت و من هي خودمو برات لوس ميكنم ميفتم خوشبختي رو با همه ي وجودم حس ميكنم
ياد ذوقت سر شونه كردنه موهام كه مي افتم و اصرارت به اينكه نبندمشون ياد مهربونيات كه ميفتم دلم ميخواد
پيشم باشي اما چشمات چي داره كه دوباره چشمم مماس ميشه روشون و واقعا حس ميكنم كنارمي
مرد من؟
شب ارزوهاي امسال پيش هم بوديم
اولين سالي كه تو بغل هم با هم ارزو كرديم
امسالا مثله سالهاي قبل اولين ارزومون به هم رسيدنمون نبود
اوليش خوشبختيمون بود
اما مثله سالهي قبل كه سر سجاده ي اخرين نماز شب ارزوها بهت زنگ ميزدم دعا ميكردي و من امين ميگفتم
اينبار نشستي پشتم از پشت بغلم كردي نازم ميكردي دعا ميكردي و من امين ميگفتم
بهت گفتم عسلي؟ يعني ما هميشه همينجوري ميمونيم؟ با ارمشه هميشگي كه بهم ميدي گفتي اره گلمممم چرا نه...
عزيز دلم...
من چطوري ازت تشكر كنم كه لحظه هامو انقدر قشنگ كردي
كه انقدر خودمو خوشبخت ميدونم؟
راستي يه سوال مهربونم؟راستشو بگو....
تو فرشته نيستي؟؟؟؟؟؟؟؟







