|
يك ماه گذشت...
به سرعته باد...جوري كه هنوز فكر ميكنم بايد بريم دنبال گل و اينكه واي نكنه بارون باشه؟
شايد بنا به اين بود كه درست تو ماهگرد وصل اسمونيمون بيام و بنويسم
بنويسم از همه ي چيزايي كه خوب بود و تلخ بود و شيرين شد و خاطره موند...
بنويسم از استرسامون.. ناراحتيهامون.. خوشيهامون وشاديه قشنگه اومدن تو خونه ي
دونفرمون و شروعه همون زندگيه رويايي كه هميشه تصورشو ميكردم....
21 مرداد شبي بود كه بعد از يه هفته بارون بالاخره هوا خوب شد و شما اومدين و جشنه
به ياد موندني اي كه انجام شد و ما خوشحال از اينكه فردا هم همينه..
با كلي ذوق و شوق درباره ي تزئئن پشتمون نظر ميداديم و تو نحوه ي گذاشتن ميزا با هم
مشورت ميكرديم... شب با اين دعا كه فردا همين باشه تو بغلت اروم گرفتم و تو چقدر قشنگ
بهم ميگفتي اگرم بارون باشه هيچي عوض نميشه
ساعت 8 صبح بايد ارايشگاه بودم....اومدي با بابا رسونديم و برگشتي....
ساعت 2 و نيم كار ارايشگاه تموم شده بود و تو نيم ساعتي معطل فيلمبردار...
پس يه بار بدون فيلمبردار اومدي كه مانتو و شلوارمو ببري و وقتي درو باز كردم چشماي
خوشگلت برق زد از خوشحالي... خنديدي و گفتي "چه ناناش شدي خانومي من..."
و من بودم كه با اولين جمله ي قشنگت تا اسمون پرواز كردم و بهت گفتم تو هم ناز شدي
تو لباس دامادي.....
بالاخره حدود سه و ربع بود كه زنگ ارايشگاه با سر انگشتاي نازت به صدا در اومد و من با
يه حسه مخلوط از اشتياق و استرس درو باز كردم و فيگورهاي فيلمبردار بود كه انجام ميدادم ...
به خاطر دنباله ي زياد لباسم سخت راه ميومدم اما دستات سپري بود كه مصمم ميكرد به انجامش
دسته گله قشنگمو دادي دستم و نشستيم تو ماشين براي فيلمبرداري
ويلاي قشنگي رفتيم و چقدر اون لحظه هاي شيرين سريع ميگذشت...
انقدر وقت كم اورده بوديم كه نهاري كه برام گرفته بودي رو تو ماشين خورديم..
بعد از ويلا به زحنمت يه درياي خلوت پيدا كرديم و چند دقيقه اي هم عظمته دريارو مهمون
صحنه هاي فيلممون كرديم...بعدش راه افتاديم سمت اتليه...
توي اتليه چند مين به خاطره طرز دادنه گل به من اخمالو شدي اما بعدش شدي اقايي خودم
چقدر خوشحال بودم كه بارون نيست و همه چيز رديفه.. اما يهو نميدونم از كجا انگاري طوفاني
جايي قايم شده بود و منتظره خوشحاليه ما بود... بارون كه نه.. سيلي اومد كه ....
چقدر حرص خورديم.. چقدر خودمو نگه داشتم گريه نكنم كه ارايشم خراب نشه...
چقدر تماسايي كه از خونه ميشد نااميد كننده بود..
چقدر بد همه ي برنامه هامون به هم خورده بود.... و من چه ناباورانه تو بغلت تماشاگره
قطره هاي بي امانه بارون بودم....چقدر ناراحت شديم و غصه خورديم و به هم دلداري داديم...
چقدر اصرار كردم كه حداقل مشعلها رو روشن كنن... چقدر دلمون سوخت و سوخت...
يهو گفتن اونجا بارون بند اومده... ماشين اومد دنبالمون و رفتيم سمت خونه...
ديدم نسبت به محيط اتليه بارون كم شده و كسي به بارون نگاه نكرده و همه بيروننن....
همديگرو نگاه كرديم.. مگه ما چند تا از اين شبا داشتيم؟
خنديديم و از خون ريخته شده گذشتيم....
بر خلاف انتظارم همه وسط بودن و كسي به بارون توجهي نداشت...
يه كم جامون تنگ بود ولي به دو دقيقه نرسيد كه جشنمون برامون شد قشنگترين جشنه دنيا...
چه خاطره ه اي. رقصيدن با تو .. طنازي براي تو در محاصره ي قطره هاي بارون
فكر كنم فقط يكي دو تا اهنگو نشسته بوديم ...
مراسم شاممون هم به كمك خاله عالي برگزار شد و حنا و كيك هم همينطور....
چقدر لحظه ها پر شتاب ميگذشتن و طي اين مراسم هوار باره دوستت دارمو زير گوش هم
زمزمه كرديم و من چقددددددر خوشبخت بودم كنار تو...
چقدررر به خودم باليدم كه تو دامادمي... كه دستم حلقه تو دستاي توئه....
وقتي اهنگه مباركه رو ميخوندن و ما با هم براي هم ميخونديم و اطرافيان براي ما چقدرررر
حس ميكردم معني تك تك كلماته اين اهنگو...
اما گذشت...همه ي اينا گذشت... 22 مرداد هم گذشت...
خداي من...
چه حسي داره عروس شدن و قشنگتر از همه عروسه تو بودن...
فرداش كه قرار بود من براي هميشه بعد از خدا به تو تكيه كنم لحظه هاي غريبي بود...
خداحافظي از خونه اي كه توش بزرگ شدي و توش قهر كردي ... اشتي كردي..
گريه كردي و خنديدي ..دعا كردي و ارزو كردي خيلي اسون نيست....
خداحافظي با كسايي كه دوسشون داشتي و عزيزترين موجوداي زندگيتن اسون نيست...
اما ميدوني عسلي؟ من دور شدن از اينارو تحمل كردم چون ميدونستم قراره تو بشي عزيزترينم..
تو بشي مرد زندگيم...تو بشي همه كسم...
شبش اومديم خونه ي خودمون و اولين شبه زندگيه قشنگمون رو شروع كرديم و نگراني اي كه
تو چشماي مامان ديدم از اينكه پسرش اولين شبي كه تو خونه ش نيست و ارومش كردم كه
خيالش راحت باشه.... وقتي درو برام باز كردي انگار تو بهشت پا گذاشتم ...
خوابيديم و چه اروم خوابمون برد بعد از اين همه استرس و به اميده يه زندگيه خوب....
فرداش زائر بوديم...زائر راهه مهربونترين اقاي عالم...
ساعت ۱۱ و ۵۵ دقيقه شب قطار راه افتاد و حدودا ۱۲ فرداش رسدين مشهد...
هتل خوبي بهمون داده بودن .و دوروز قشنگ و رويايي رو اونجا گذرونديم...
دوروزي كه هيچ وقت از ذهنم پاك نميشه.. مهربونياي بي حد تو.. تلاشت براي اينكه ماه
عسلمون برام بهترين باشه و به انصاف كه بهترين بود ....
وقتي تو حياط اون جاي نوراني كنار هم نشستيم و ازت پرسيدم يعني ما هميشه همينطور
خوشبخت ميمونيم ؟ تو مثله هميشه اميدوارم كردي و مطمئن تر به انتخابي كه كردم...
وقتي برگشتيم روز اول كاريت بود....
دم در بدرقت كردم و صدقه دور سرت چرخوندم و سپردمت به خدامون...
لحظه هارو شمردم تا بياي خونه و چقدر شاخه گلي كه دستت بود خوشحالم كرد...
بي اختيار پريدم بغلت و ماچت كردم و چقدر ازت تشكر كردم...
تو حتي ماهگرد دوستيمونم يادت نرفت و گله ديگه اي به گلدونه گلام اضافه شد
تو خيلي خوبي عسلم.. خيلي ماهي.. خيلي بزرگي...
من كنار تو خوشبخت ترينه عالمم.. اينو به مامانمم گفتم كه نگرانم نباشه...
گفتم تو تا من اب نخورم ليوانو به دهنت نزديك نميكني.. گفتم چقدر تو كاراي خونه كمكمي
گفتم چقدر از داشتنه تو به خودم ميبالم....
و دوباره به تو ميگم...اره مرده من...
هميشه ميدونستم زندگي كنارت خوبه و هميشه ارزوي باتو بودنو داشتم
چون ميدونستم تو خوبي اما نه.... حالا فهميدم كه اين طور نيست.. تو خيلي خيلي خوبي...
تو فرشته اي عشقم... وقتي گاهي نگات ميكنم دلم ميخواد يهو سفت بغلت كنم و بگم چقدر
دارم...وقتي ميبينم چقدر داري زحمت ميكشي براي زندگيمون ديوونه ترت ميشم...
وقتي از حموم ميام و به بهونهي يخ دادن بهت ميفرستيم سراغ يخچال تا ليوان شربتي كه
برام اماده كردي رو ببينم .. وقتي انگورو از برام حبه ميكني تا از دستت بخورم...
وقتي كلي وسيله داشته باشيم اما همه رو خودت ميگيري تا من خسته نشم...
وقتي در مورد همه چيم نظر ميدي و دلت ميخواد بهترين باشم..
وقتي تا چيز تازه ا ي ميپوشم بهم ميگي چه ناناش شدي...من ديوونه ترت ميشم
وقتي احتراممو پيش همه نگه ميداري و همه جا تعريفمو ميكني من تا اوج ميرم...
من چي بگم عشقم كه تو اينهمه خوبي؟
چه شكري بايد به جا بيارم براي اين همه خوشبختي و اينهمه ارامشي كه دارم كنارت
چيكار كنم كه جبران بشه يه قطره از اين همه مهربونيت...
خداي من..
خداي بزرگم.. خداي مهربونم..
خودت ميدونم هميشه شكر گذارتم... هيچ وقت اين خوشبختي رو ازمون نگير...
هيچ وقت....
|