تبليغاتX
۩۞۩ جز تو تمومه دنيا پر ۩۞۩
۩۞۩ جز تو تمومه دنيا پر ۩۞۩

نزاریم حتی یه زره حرمته عاشقی کم شه


26- اولین عاشقونه ی من برای تو


وقتي يادم مياد چه جوري اين همه مدت دوري رو دوام اورديم خودم تعجب ميكنم
وقتي اون وقتارو يادم مياد كه يهو وارد زندگيم شدي و شدي دنيام تعجب ميكنم
يه احساس شادي توصيف نكردني وجودمو ميگيره
و حالا كه اين همه مدت از اون روز رويايي اشناييمون ميگذره ميبينم كه ارزششو داشت عشقه من..
ارزش اين همه صبر و دوري رو..
خدارو شكر كه هر لحظه مطمئن ترم ميكني به انتخابي كه كردم...
تو اين دو سه روزه هستي و فهيم گلم منو به ياد اون خاطره ها انداختن
يهو دلم خواست اولين پيتس رو كه برات نوشتمو بزارم اينجا..
فكرشو ميكردي عشقم؟

كه يه روزي شايد دور يا شايدم زود تو خونه ي قشنگمون عاشقونه هامون سر بگيرن؟
من ميبالم به  تو نفسم.. به تو كه بهتريني.....

و این بود اولین عاشقونه ی من برای تو...
*یکی اومد و تنهاییهامو با خودش برد*
همه چیز یه دفعه شد ...یهویی...نمیدونم...هنوزم نمیتونم باور کنم
یه دفعه اومد و تمومه لحظه هامو ماله خودش کرد....الان چند روزه که یه جوره
دیگه شدم...انگاری راس راسی یه گمشده داشتم ...به همین راحتی.... کسی
که حتی فکرشو نمیکردم یه روزی جای یاره خیالیمو برام پر کنه اما این اتفاق افتاد
منی که فکر میکردم دیگه هیچ احساسی برام نمونده....کیلومترها ازم دوره....اما
ما خواستیم با هم باشیم شاید رسیدنمون سالها طول بکشه نه اشتباه نکنین..
من هیچ وقت تو نت دنباله یارم نبودم ...من اونو تو دنیای واقعی شناختم.....
من اونو با صداقتش شناختم...دیگه همیشه یادش باهامه...نبضه زندگیم بعد
از خدا به یاده اون میزنه میخوام بدونه که قشنگترین اهنگه زندگیم تپشه قلبشه....
بدونه که حاضرم قشنگترین لحظه های زندگیمو به پای ساده ترین دقیقه های
 عمرش بریزم...خوشحالم که میتونم سهمی از مهربونیهای خالصانش داشته باشم....

اون قشنگترین هدیه ی خدابه منه....نمیدونم چطوری صاحبه روزام ......شاهزاده ی
رویاهام...عزیزه ثانیه هام....همراهه دردا و شادیام....یاره گریه هام....معنیه همه ی حرفام
حالا منم شدم یکی از هزاران هزار مسافر جاده ی عشق...فقط میتونم ساده بهش بگم
بهونه ی تازه ی زندگیم بی ریا و عاشقونه دوستت دارم و میخوام تا اخرش باهات بمونم
اگه تا روز قیامت*داشتنت نباشه قسمت*چشم به راهه تو میمونم*با دلی پر از صداقت

..............اره بالاخره منم عاشق شدم ................


برگ نقره ای هجدهم
معنای زنده بودنه من با تو بودنه.کنار تو مفهوم زندگیه معنیه عشقه
توی سر نوشت من با تو موندن ،همیشه با تو و به یاد تو نفس کشیدنه.

 


دقايقي از تكرارعشق دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 12:30 با ღ.....عسل بانو.....ღ

25 - ما و عشق

من. تو. زندگي...
من و تو و زندگي...
من و تو و خوشبختي...
ما و عشق...
عشق قشنگي كه تو اين چند وقت با همه ي وجودم ميشناسمش و برام مقدسه..
من و بهونه گيريهاي گهگاهم براي اسنكه نازمو بكشي..
تو و دغدغه هاي گهگاهت كه دلم ميخواد ارومت كنم...
ما و  دوتا روح كه هر ثانيه بيشتر تو هم گره ميخورن..
يكي شديم ولي هر لحظه بيشتر تو هم غرق ميشيم..
چشماي نازت ميشن درياي من و من توش غرق ميشم..
غرقه مهربونياي بي اندازت..
نگاهه اسمونيت ميشه دنياي من و دلم قنج ميره واسه به خنده وا شدنه لباي نازت...
تويي مرد من..
تويي كه باعثه بند بودنه تك تكه سلولامي..
تويي كه عزيز لحظه هامي..
تويي دليله بودنم عشقم...


 پ.ن. : دوسته عزیزم (یه ونوسی)ادرس وبتو دوباره برام بزار اشتباهه دلم میخواد باهات اشنا شم


دقايقي از تكرارعشق چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 17:23 با ღ.....عسل بانو.....ღ

24- خوشبختیم...

همه چي ارومه من چقد خوشبختم....


اهههههههههههه... دارم نفس ميكشم.. دارم لحظه لحظه ي اين زندگي رو


با عشقت نفس ميكشم... با عشقي كه بهت دارم و بيشتر از اون رو از تو ميبينم....


ارههههههههه.. خدايااااا.. من دارم با همه ي وجودم زندگي ميكنم....


عسلي ؟ عشقم؟


نكنه اين يه رويا باشه؟ نكنه خواب باشم؟


يادته هميشه بهت ميگفتم رويايي بخوابي؟ حالا تو شدي روياي ممكنم..

تو شدي تك تكه نفسام...


چقدر خوبه اين ارامشي كه داريم..


پريشب تو بغلت تشكر كردم ازت براي زندگيي كه برام ساختي...


سوالي كردي كه جوابش فقط همينه:


چقدر خوبه كه تو اينهمه منو ميخواي ...


عسلي تو اين چند وقت نذاشتيم مشكلاي كوچيكمون بزرگ بشن و وقتي اشتباهي

ميكنيم هر دومون قبولش داريم


و اين همون چيزيه كه تو با ياد اوريش يه دليله ديگه به دلايل خوشبختيمون اضافه كردي..

ميسي مرد من...


اخ كه چقدر دوستت دارم..

اخ كه چقدر وقتي لوسم ميكني با انگشتت رو لبام ميزني و نازم ميدي دلم ميخواد


بپرم بغلت و اين اروزيه بزرگه هميشه نزديكه منه...


ميدوني نفسم؟


تو قده بغله مني.. من قده مهربونياي تو هم نميشم.. تو خيلي ماه تري يككي يدونه ي من...


اااااااااااااااااارههههه.. تو / عشقه / منيييييييييييييييي


 


دقايقي از تكرارعشق دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 17:47 با ღ.....عسل بانو.....ღ

23-عروسي ماه عسل و شروعه زندگي قشنگمون

 

يك ماه گذشت...

به سرعته باد...جوري كه هنوز فكر ميكنم بايد بريم دنبال گل و اينكه واي نكنه بارون باشه؟

شايد بنا به اين بود كه درست تو ماهگرد وصل اسمونيمون بيام و بنويسم

بنويسم از همه ي چيزايي كه خوب بود و تلخ بود و شيرين شد و خاطره موند...

بنويسم از استرسامون.. ناراحتيهامون.. خوشيهامون وشاديه قشنگه اومدن تو خونه ي

دونفرمون و شروعه همون زندگيه رويايي كه هميشه تصورشو ميكردم....

21 مرداد شبي بود كه بعد از يه هفته بارون بالاخره هوا خوب شد و شما اومدين و جشنه

به ياد موندني اي كه انجام شد و ما خوشحال از اينكه فردا هم همينه..

با كلي ذوق و شوق درباره ي تزئئن پشتمون نظر ميداديم و تو نحوه ي گذاشتن ميزا با هم

مشورت ميكرديم... شب با اين دعا كه فردا همين باشه تو بغلت اروم گرفتم و تو چقدر قشنگ

بهم ميگفتي اگرم بارون باشه هيچي عوض نميشه

ساعت 8 صبح بايد ارايشگاه بودم....اومدي با بابا رسونديم و برگشتي....

ساعت 2 و نيم كار ارايشگاه تموم شده بود و تو نيم ساعتي معطل فيلمبردار...

پس يه بار بدون فيلمبردار اومدي كه مانتو و شلوارمو ببري و وقتي درو باز كردم چشماي

خوشگلت برق زد از خوشحالي... خنديدي و گفتي "چه ناناش شدي خانومي من..."

و من بودم كه با اولين جمله ي قشنگت تا اسمون پرواز كردم و بهت گفتم تو هم ناز شدي

تو لباس دامادي.....

بالاخره حدود  سه و ربع بود كه زنگ ارايشگاه با سر انگشتاي نازت به صدا در اومد و من با

يه حسه مخلوط از اشتياق و استرس درو باز كردم و فيگورهاي فيلمبردار بود كه انجام ميدادم ...

به خاطر دنباله ي زياد لباسم سخت راه ميومدم اما دستات سپري بود كه مصمم ميكرد به انجامش

دسته گله قشنگمو دادي دستم و نشستيم تو ماشين براي فيلمبرداري

ويلاي قشنگي رفتيم و چقدر اون لحظه هاي شيرين سريع ميگذشت...

انقدر وقت كم اورده بوديم كه نهاري كه برام گرفته بودي رو تو ماشين خورديم..

بعد از ويلا به زحنمت يه درياي خلوت پيدا كرديم و چند دقيقه اي هم عظمته دريارو مهمون

صحنه هاي فيلممون كرديم...بعدش راه افتاديم سمت اتليه...

توي اتليه چند مين به خاطره طرز دادنه گل به من اخمالو شدي اما بعدش شدي اقايي خودم

چقدر خوشحال بودم كه بارون نيست و همه چيز رديفه.. اما يهو نميدونم از كجا انگاري طوفاني

جايي قايم شده بود و منتظره خوشحاليه ما بود... بارون كه نه.. سيلي اومد كه ....

چقدر حرص خورديم.. چقدر خودمو نگه داشتم گريه نكنم كه ارايشم خراب نشه...

چقدر تماسايي كه از خونه ميشد نااميد كننده بود..

چقدر بد همه ي برنامه هامون به هم خورده بود.... و من چه ناباورانه تو بغلت تماشاگره

قطره هاي بي امانه بارون بودم....چقدر ناراحت شديم و غصه خورديم و به هم دلداري داديم...

چقدر اصرار كردم كه حداقل مشعلها رو روشن كنن... چقدر دلمون سوخت و سوخت...

يهو گفتن اونجا بارون بند اومده... ماشين اومد دنبالمون و رفتيم سمت خونه...

ديدم نسبت به محيط اتليه بارون كم شده و كسي به بارون نگاه نكرده و همه بيروننن....

همديگرو نگاه كرديم.. مگه ما چند تا از اين شبا داشتيم؟

خنديديم و از خون ريخته شده گذشتيم....

بر خلاف انتظارم همه وسط بودن و كسي به بارون توجهي نداشت...

يه كم جامون تنگ بود ولي به دو دقيقه نرسيد كه جشنمون برامون شد قشنگترين جشنه دنيا...

چه خاطره ه اي. رقصيدن با تو .. طنازي براي تو در محاصره ي قطره هاي بارون

فكر كنم فقط يكي دو تا اهنگو نشسته بوديم ...

مراسم شاممون هم به كمك خاله عالي برگزار شد و حنا و كيك هم همينطور....

چقدر لحظه ها پر شتاب ميگذشتن و طي اين مراسم هوار باره دوستت دارمو زير گوش هم

زمزمه كرديم و من چقددددددر خوشبخت بودم كنار تو...

چقدررر به خودم باليدم كه تو دامادمي... كه دستم حلقه تو دستاي توئه....

وقتي اهنگه مباركه رو ميخوندن و ما با هم براي هم ميخونديم و اطرافيان براي ما چقدرررر

حس ميكردم معني تك تك كلماته اين اهنگو...

اما گذشت...همه ي اينا گذشت... 22 مرداد هم گذشت...

خداي من...

چه حسي داره عروس شدن و قشنگتر از همه عروسه تو بودن...

فرداش كه قرار بود من براي هميشه بعد از خدا به تو تكيه كنم لحظه هاي غريبي بود...

خداحافظي از خونه اي كه توش بزرگ شدي و توش قهر كردي ... اشتي كردي..

گريه كردي و خنديدي ..دعا كردي و ارزو كردي خيلي اسون نيست....

خداحافظي با كسايي كه دوسشون داشتي و عزيزترين موجوداي زندگيتن اسون نيست...

اما ميدوني عسلي؟ من دور شدن از اينارو تحمل كردم چون ميدونستم قراره تو بشي عزيزترينم..

تو بشي مرد زندگيم...تو بشي همه كسم...

شبش اومديم خونه ي خودمون و اولين شبه زندگيه قشنگمون رو شروع كرديم و نگراني اي كه

تو چشماي مامان ديدم از اينكه پسرش اولين شبي كه تو خونه ش نيست و ارومش كردم كه

خيالش راحت باشه.... وقتي درو برام باز كردي انگار تو بهشت پا گذاشتم ...

خوابيديم و چه اروم خوابمون برد بعد از اين همه استرس و به اميده يه زندگيه خوب....

فرداش زائر بوديم...زائر راهه مهربونترين اقاي عالم...

ساعت ۱۱ و ۵۵ دقيقه شب قطار راه افتاد و حدودا ۱۲ فرداش رسدين مشهد...

هتل خوبي بهمون داده بودن .و دوروز قشنگ و رويايي رو اونجا گذرونديم...

دوروزي كه هيچ وقت از ذهنم پاك نميشه.. مهربونياي بي حد تو.. تلاشت براي اينكه  ماه

عسلمون برام بهترين باشه و به انصاف كه بهترين بود ....

وقتي تو حياط اون جاي نوراني كنار هم نشستيم و ازت پرسيدم يعني ما هميشه همينطور

خوشبخت ميمونيم ؟ تو مثله هميشه اميدوارم كردي و مطمئن تر به انتخابي كه كردم...

وقتي برگشتيم روز اول كاريت بود....

دم در بدرقت كردم و صدقه دور سرت چرخوندم و سپردمت به خدامون...

لحظه هارو شمردم تا بياي خونه و چقدر شاخه گلي كه دستت بود خوشحالم كرد...

بي اختيار پريدم بغلت و ماچت كردم و چقدر ازت تشكر كردم...

تو حتي ماهگرد دوستيمونم يادت نرفت و گله ديگه اي به گلدونه گلام اضافه شد

تو خيلي خوبي عسلم.. خيلي ماهي.. خيلي بزرگي...

من كنار تو خوشبخت ترينه عالمم.. اينو به مامانمم گفتم كه نگرانم نباشه...

گفتم تو تا من اب نخورم ليوانو به دهنت نزديك نميكني.. گفتم چقدر تو كاراي خونه كمكمي

گفتم چقدر از داشتنه تو به خودم ميبالم....

و دوباره به تو ميگم...اره مرده من...

هميشه ميدونستم زندگي كنارت خوبه و هميشه ارزوي باتو بودنو داشتم

چون ميدونستم تو خوبي اما نه.... حالا فهميدم كه اين طور نيست.. تو خيلي خيلي خوبي...

تو فرشته اي عشقم... وقتي گاهي نگات ميكنم دلم ميخواد يهو سفت بغلت كنم و بگم چقدر

دارم...وقتي ميبينم چقدر داري زحمت ميكشي براي زندگيمون ديوونه ترت ميشم...

وقتي از حموم ميام و به بهونهي يخ دادن بهت ميفرستيم سراغ يخچال تا ليوان شربتي كه

برام اماده كردي رو ببينم .. وقتي انگورو از برام حبه ميكني تا از دستت بخورم...

وقتي كلي وسيله داشته باشيم اما همه رو خودت ميگيري تا من خسته نشم...

وقتي در مورد همه چيم نظر ميدي و دلت ميخواد بهترين باشم..

وقتي تا چيز تازه ا ي ميپوشم بهم ميگي چه ناناش شدي...من ديوونه ترت ميشم

وقتي احتراممو پيش همه نگه ميداري و همه جا تعريفمو ميكني من تا اوج ميرم...

من چي بگم عشقم كه تو اينهمه خوبي؟

چه شكري بايد به جا بيارم براي اين همه خوشبختي و اينهمه ارامشي كه دارم كنارت

چيكار كنم كه جبران بشه يه قطره از اين همه مهربونيت...

خداي من..

خداي بزرگم.. خداي مهربونم..

خودت ميدونم هميشه شكر گذارتم... هيچ وقت اين خوشبختي رو ازمون نگير...

هيچ وقت....

 

 


دقايقي از تكرارعشق یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 14:11 با ღ.....عسل بانو.....ღ

22- به امید خودت خدای من

خودمم نميفهمم با چه حالي دارم اين پستو مينويسم
اين اخرين پستيه كه دارم ميزارم
چون امشب سيستمو جمع ميكنم كه بره تو جهازيه و بياد خونه خودمون
و مطمئنا تا بعد از عروسي و جابه جا شدن تو خونه ي خودمون نميتونم پست
جديدي بدم...دور شدن از دنياي قشنگ وبلاگ نويسي برام سخته با وجود اينكه
ميدونم بالاخره اينجارو اپ ميكنم....
همه ي دلخوشيم به اينه كه اينجا اين يه مدت به خاطره عروسيمون تعطيل ميشه...
نميدونم تا برگردم چند نفر از شماها هنوز مارو يادتونه اما اينو ميدونم كه من همه ي
وبلاگايي كه لينك كردم رو حتما با گوشي هم كه شده ميخونم و هيچ وقت فراموشتون نميكنم
ايشالا وقتي برگشتم مموشي گلم.. نفسكم..من عزيزم و هستي گلم به عشقشون
رسيده باشن و از شاديشون خوشحال شم..ليلي گلم ..دلتنگم..نازنينم..گل غم عزيزم
هم مشكلاتشون حل شده باشه و ارامششون ارومم كنه...
گيتي عزيزمم همينطور زندگي عاشقونش ايشالا كه برقرار باشه ونسرين و ريحانه ي گلمم
همه چي همونجوري باشه براشون كه ميخوان...
البته چه طور برگشتنمم به اين مربوط ميشه كه ما از مشكلي كه هنوز به وجود نيومده سربلند بيرون بيايم همون ازمايشاي عسلي شمارو به خدا برامون دعا كنين...
با اينكه ته دلم روشنه ولي خودش خيلي نااميده و متاسفانه اين نااميدي داره به منم
منتقل ميشه...خدايا..خداوندا...
تو كه ميدوني ما چقدر جنگيديم واسه به هم رسيدنمون...
دلم بهت قرصه.. به امامت امنه...اما...
خداي تكم...تورو به بزرگيت قسم اين ارامشو ازمون نگير...
بزار شنبه به يكي از قشنگترين روزاي عشقمون تبديل شه...
فقط تويي كه ميتوني كمكمون كني مثله همه ي وقتا
بغضي كه گلومو گرفته داره ديوونم ميكنه...
اخه عشقم.. قشنگم...اقايي يكي يدونم...
تو كه ميدوني من از سرما خوردگيتم به هم ميريزم..چرا اين حرفارو ميزني؟
چرا انقدر نااميدي نفسم؟هنوز كه چيزي معلوم نيست...
عزيز دلم تو بايد براي من بموني..
ارزوهاي من فقط كنار تو واقعي ميشن وروياهام فقط با تو قشنگن
طاقت بيار نازنينم...
ما بازم كنار هم از اين مشكله احتمالي ميگذريم...
بازم با هم پرواز ميكنيم و اوج ميگيريم..
عشقه من...
روزاي روشنه عاشقونمون منتظرمونن...
دوباره دستتو بده به من و يه يا علي بگو عسلم..
"يا علي"


دقايقي از تكرارعشق پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 15:43 با ღ.....عسل بانو.....ღ

21- 22 مرداد...


چقدر سريع همه چيز داره اتفاق ميفته....
هيچ وقت فكر نميكردم اگه روزي ازدواج كنم فاصله ي عقدم تا عروسيم همش
4 ماه باشه....18 تير قرار بود جشن عقدمون باشه و زمستون عروسيمون
كه كسي فوت شد و نشد بعدش قرار شد 8 مرداد عقد و عروسي يكي بشه كه
 دوباره كس ديگه اي فوت شد و چون صاحب عزا برامون عزيز بود
 به احترامش مراسمو انداختيم بعد از چهلمش و اينجوري شد كه قرار ارايشگاه
 و اركست و فيلمبردارمون افتاد براي 22 مرداد كه ايشالا بشه قشنگترين روز زندگيمون
وقتي اومدم خونه گفتم ديگه نت دارم و كلي وبگردي ميكنم اما اكانتم تموم شد و
تا دوباره شارژش كردم تلفن خونمون قطع شد و باز من موندم بي نت...
امروز دوباره يه خط وصل شد و تونستم با هزار تا قايم موشك بازي اپ كنم اما
خونه اي كه رهن كرديم رو احتمالا تا هفته ي ديگه تحويلمون ميدن و دوباره بايد برگردم
تا اونجارو تميز كنيم و خدا بخواد نصفه وسايلمونو بچينيم
براي همين موضوع دوباره بي نت ميشم و نميتونم جايي سر بزنم....
ايشالا وقتي تو خونه خودمون مستقر شديم ديگه با خيال راحت وبگردي ميكنم
شديدا دلم براي عسلم تنگ شده اما از طرفي هم كار نميه كاره خيلي دارم...
شوقم براي عروسيمون خيلي زياده و استرسم بيشتر...
از لباسم خوشم اومده سادست ولي قشنگه....
خدا كنه ارايشگره كارشو خوب انجام بده....
به همون اندازه كه دلم روز عروسيمونو ميخواد دلم دوروز بعدشم ميخواد....
چون اگه اقا بطلبمون و خدا بخواد زائريم..
زائر راهه مهربونترين اقاي عالم... هموني كه واسطه ي وصالمون شد...
يه نذر ديگه هم پيشش داريم.. اخه عسلي ازمايش داره..
دعا كنين به خير بگذره هر چند چون سپردم به اقا دلم  امنه....
دو شب هتل رزرو كرديم و بليطامونم امادست...
عسلم مديونم كنارت مثله هميشه بهم خوش ميگذره...
وقتي بر ميگرديم شروعه زندگيه مشتركمون مصادف ميشه با ماهه مهمونيه خدا
اولش ناراحت بودم كه چرا اينجوريه اما مامانم ميگه بايد خوشحال باشين چون
زندگيتون داره با يه ماهه پر بركت شروع ميشه و چقدر قشنگ ناراحتيمو با همين
يه جمله به بي وصف ترين خوشحالي تبديل كرد.. چقدر همه چيز خوب و عاليه ...

قشنگم ديروز وقتي از خنديدنم خوشحال شدي و از ذوقم  گفتي كه از
  خوشحاليم خوشحالي اما من اون لحظه از اينكه تو خوشحالي هزاااار بار
خداي خوبمون رو شكر كردم...
كه اينهمه لحظه هامون قشنگه
كه ايهنمه تو مهربوني
كه اينهمه عاشقه هميمممممممم

 


* فردا روزه توئه مرد من... روز بزرگداشته تو كه همه ي رفتارات
برام تداعيه اقامون علي (ع)ه ... من تو اين روز پر عشق ترين بوسه ها
رو نثارت ميكنم و با همه ي وجودم بهت تبريك ميگم...
روزت مبارك فرشته ي من....دوستت دارم....

 



دقايقي از تكرارعشق یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 18:9 با ღ.....عسل بانو.....ღ

20- تو فرشته نیستی؟


كجايي ناز دلم؟
تو بغله خانوميت؟
اخ كه خانوميت فداي حرمه نفسات بشه....
رفتي و دوباره دلم هواي باتو بودنو كرده
اما عكستو كه ميبينم بغلم كردي و بهم ميخندي اروم ميشم
صبحا كه بيدار ميشم دستمو اينور اونور ميكنم كه وجودتو لمس كنم اما نيستي
ولي وقتي ياد تاتي تاتيامون مي افتم كه صبحا بيدار ميشديم و پامو ميزاشتم رو پاهات و دستمو حلقه ميكردم دور
كمرتو رو پاهات تا دم در ميرفتم و تو هم با صدای بلاند با من تکرار میکردی "تاااااتی تااااتی "لبم به خنده از هم باز ميشه...
ياد وقتايي ميفتم كه جوري بغلم ميكني كه ميگي نيني بشو و تابم ميدي تو بغلت و من هي خودمو برات لوس ميكنم ميفتم خوشبختي رو با همه ي وجودم حس ميكنم
ياد ذوقت سر شونه كردنه موهام كه مي افتم و اصرارت به اينكه نبندمشون ياد مهربونيات كه ميفتم دلم ميخواد
پيشم باشي اما چشمات چي داره كه دوباره چشمم مماس ميشه روشون و واقعا حس ميكنم كنارمي
مرد من؟
شب ارزوهاي امسال پيش هم بوديم
اولين سالي كه تو بغل هم با هم ارزو كرديم
امسالا مثله سالهاي قبل اولين ارزومون به هم رسيدنمون نبود
اوليش خوشبختيمون بود

اما مثله سالهي قبل كه سر سجاده ي اخرين نماز شب ارزوها بهت زنگ ميزدم  دعا ميكردي و من امين ميگفتم
اينبار نشستي پشتم از پشت بغلم كردي نازم ميكردي دعا ميكردي و من امين ميگفتم
بهت گفتم عسلي؟ يعني ما هميشه همينجوري ميمونيم؟ با ارمشه هميشگي كه بهم ميدي گفتي اره گلمممم چرا نه...
عزيز دلم...
من چطوري ازت تشكر كنم كه لحظه هامو انقدر قشنگ كردي
كه انقدر خودمو خوشبخت ميدونم؟
راستي يه سوال مهربونم؟راستشو بگو....
تو فرشته  نيستي؟؟؟؟؟؟؟؟


دقايقي از تكرارعشق سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 15:48 با ღ.....عسل بانو.....ღ

19- تو همه وجودمي

 

سلام شاهزاده ي روياهاي ممكنم..
ديدي اين دله بيچاره طاقت نياورد...؟ ديدي انقدر دل دل كردي و دل به دلت دادم تا بالاخره دارم پر ميكشم طرفت؟
فكرشو كه ميكنم امشب دوباره دستاي مردونت دور شونه هام حلقه ميشه و نگاهه مهربونت تمومه تصويراي ديگه رو
از جلو چشام محو ميكنه ديوونه ميشم....
اينكه دوباره بوسه هاي گرم عاشقونتو رو پيشونيم حس كنم و دستاي قويتو تو دستم ببينم برام دوست داشتنيه
واي اقايي من... انگاري قند تو دلم اب ميشه وقتي فكرشو ميكنم دوباره پيش هميم...
عسلي خيلي كم طاقت شديماااا....ولي من اين كم طاقتيارو دوس دارم
كنار تو بودنارو دوس دارم..
با تو نفس كشيدنمو دوس دارم....
اينكه عشقه قشنگمون بالاخره برامون به وصال نشست هنوز برام باور نكردنيه...
عسلي خدا چقدر بزرگه ؟ تا حالا انقددددددر عظمتشو نديده بودم....
هيچ وقت فكر نميكردم كارا انقدر خوب پيش بره...
كاش هيشكي تو دلش هيچ غمي نداشته باشه.. كاش همه به خواسته هاشون برسن..
مثله مني كه تو رو خواستم و تويي كه منو خواستي و مايي كه تو هم گره خورديم....
عزيز دلم...افتخار من....
دارم تصورت ميكنم وقتي كه چشماي خوشگلت تو چشام ميفته و لبامون غرقه خنده ميشه....
كاش خدا هيچ وقت اين روزارو برامون تموم نكنه...
كاش هميشه عاشقي كنيم...
ولي دلم امنه عسلم.. چون من كنار تو كاري جز عاشقي ندارم...رسمي جز دلدادگي ندارم...
من بدونه تو دنيايي ندارم ..
تو همه ي دنياي من و فرداي مني....
تو همه ي زندگيه منييييييييي.....
تو / همه ي / وجووووووودمييييييييييييييييييييي

 

۱۸ م نوشت : چقدر خوبه وقتی از رعدوبرق میترسی و میگی وای اقاییی من میترسم عزیزترینت

بغلت میکنه و میگه نترس عسلم من پیشتم.. ببین  تو بغل اقاییتی!!!

 


دقايقي از تكرارعشق چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 11:44 با ღ.....عسل بانو.....ღ

18-خورشید منی

نازنينم...
چقدر سخته كه بعد از 26 روز كنار تو بودن جسمه مردونتو كنارم نداشته باشم...
چقدر سخته صبحا كه چشممو باز ميكنم به اراده ي خودمه و دستاي مهربونه تو نيست كه رو موهام كشيده بشه...
چقدر سخته كه تو پيشم باشي و نباشي....
مهربونه دلم ...
جمعه برام يكي از دردناكترين روزا بود...
خيلي خودمو كنترل كردم كه دوباره جلو بابا اشكام نريزه
فداي حرمه نفسات...
فرشته ي من!!!! تو برام قشنگترين لحظه هارو ميسازي و روياييترين روزارو...
وقتي با همه ي خستگيت ميبرديم بيرون و با همه وجودت سعي ميكردي بهم خوش بگذره غرقه خوشي ميشدم..
وقتي برميگشتيم و با همه ي مهربونيت دست و رومو ميشستي ديوونه ي مهربونيت ميشدم....
وقتي ساعته قرصم يادم ميرفتو تو رو با يه ليوان اب بالا سرم ميديدم...
قوله قشنگي بهم داديم كه هر شب بهم بگيم كه فردا همديگرو بيشتر دوست داريم و تو با همه ي خوبيات بهم ميگي كه امروزم بيشتر از ديروز دوسم داشتي.....
من چي بگم عشقم كه تو انقدر خوبي؟
چي كار ميتونم بكنم براي تشكر از خدا كه تورو بهم داد؟
عزيز دلم....مهربونه هميشگيه من... همسر ناز قشنگم....
زندگيمون مثله سوره اي كه موقع عقد برامون اومد مثله همون سوره ي نور نورانيه و تو خورشيد مني
خورشيد زندگيه من كه بدونه درخشش چشماي نازت من هيچم....
هميشه براي من بتاب خورشيدم....

 

پ.ن:نسرین عزیزم برای تبریکت ممنونم.. تو همیشه مهربونی....

 



دقايقي از تكرارعشق یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 12:7 با ღ.....عسل بانو.....ღ

17- ما برای هم تا همیشه

چه لحظه هاي نوراني بود عشقم....
چقددددددر عظمت و شکوه داشت...
چقدررررررر دلچسب بود نازنينم...
کنار تو    نشستن سر اون سفره ي اسموني که انگاري از بهشت برامون اورده بودن...
ما و اون لحظه هاي پر التهابه خواستني....
دستامون تو دسته هم و نگاهمون خيره به هم...
شايد اطرافيان به وضوح صداي تپشاي قلبامونو ميشنيدن...
صبحش رفتيم ارايشگاه و من حدود ساعت دو حاضر بودم
اومدي دنبالم و به وضوح ميتونستم رضايتتو درک کنم...
وقتي بهم گفتي چه ناناش شدي قند تو دلم اب شد...
اومديم خونه و همه خوششون اومد از کاري که انجام شده بود...
يه ناهار مختصري خورديم و اماده شديم برا رفتن...
من و تو و بابا و شوهر خالت با ماشين جلوتر رفتيم که گلو بگيريم...
واي چقدر ناز شده بودي تو لباسه دامادي عشقم...
وقتي از زير قران رد ميشديم دلم ميخواست جوري بغلت کنم که ...
اما نميشد... رفتيم گلفروشي و چه گله نازي شده بود...
4 تا رز ابي همرنگ لباسم با يه دسته رز کاغذي سفيد و برگايي که ازش اويزون بودو منو جذب خودش کرد
وقتي رسيديم محضر فقط دايي بود و ما قبل از همه ي مهمونا رسيده بوديم....
يه ساعتي طول کشيد تا همه جمع شدن و ما هر لحظه استرسمون بيشتر ميشد...
عاقد خوبي که بهمون خورده بود شروع کرد به خوندن و ما بوديم که از حسه قشنگه ساييده شدنه قند رو سرمون لبريز بوديم
وکيلم؟؟" گل چيدم و بازم "وکيلم؟؟؟" و براي دومين بار بازم گل چيدم و عاقد ازت خواست همه ي گلارو برام
بياري تا بله رو بگم و تو هم دسته گله قشنگمو دادي دستم....
بالاخره سومين بار رسيد و تو که در طول اين مدت گاهي ميدي اشک تو چشام جمع شده اون حرکت هميشگيرو
با انگشتات انجام ميدادي تا بخندم ... يهو به خودم اومدم و ديدم عاقد ميگه عروس انوم ايا وکيلم؟
اينجا بود که مامان زيرلفظيمو بهم داد و منم با همه ي توانم گفتم"
"با ضمانت امام رضا ... اجازه ي ÷درم و مادرم و بزرگترا بله "
و صداي هلهله و شاديه ديگران بود که بغضمو نگه داشت و خوشحاليه بي وصفي که هيچ وقت نميتونم در حد خودش تعريفش کنم
نوبت به تو رسيد و عاقد به جمعيت گفت "حالا که اقاي داماد قشنگترين گله زندگيشو چيد از خودش ميپرسم ايا وکيلم؟
تو هم با استرسي که کاملا از چهرت مشخص بود گفتي " با اجازه ي بزرگترا بله "
و صداي دست و شادي بود که شنيده ميشد و مايي که غرقه هم بوديم...
صيغه ي محرميتمون خونده شد و ما بوديم که زن و شوهر دونسته ميشديم و رو ابرا پرواز ميکرديم
اونجا به هم قول داديم که هميشه بينمون صداقت باشه و هميشه به هم وفادار باشيم...
عکس و فيلما که تموم شد تازه يادمون اومد عسل نخورديم و دوباره برامون عسل اوردن و توييي که گاز گرفتي و منم
به قصده تلافي جبرانش کردم
وقتي حلقه هامونو تو دسته هم ميزاشتيم نميدونم چه حسي بود که دلم ميخواست هيچ وقت تموم نشه...
رفتيم و امضاهارو کرديم و بعدشم که ديگه همه راهي خونه شدن....
قرار شد ما ديرتر برسيم که همه باشن...
طفلک .. و.... بردنمونو گردوندنمونو چندتا عکس خوشگل تو پارک ازمون انداختن..
خونه که رسيديم ميخواستم دستتو بگيرم بريم بالا که ديدم دستتو مثله شاهزاده ها اوردي بالا و دستمو مثله يه پرنسس گرفتي و
منو فرستادي جلو...بالا رفتيم و اسپندي که سر هم دود کرديم و کلي که منتظرمون بودن...
تا اومديم اوردنم وسط و شروع به رقصيدن که تو هم گفتي کم کممياي و بالاخره اون وسط وسطا اومدي وسط و
بهت گفتم که همين که کنارم باشي ارومم ميکنه....کلي از ارايش و موهام خوشت اومده بود و هي ميگفتي که ناز شدم و منم با هر بار
گفتنت به اوج ميرسيدم...
يه لحظه از کنار هم از بغله هم دور نشديم ... شام هم خورده شد و بالاخره اخر شب همه رفتن و من موندم خونه ي شما...
و چه حسه خوبي بود که قرداش که چشممو وا کردم تورو کنار خودم ديدم...
.
.
.
عزيزم.... عشقه اسمونيه من....همسر رسمي و خواستنيه من...
براي همه ي خوبيات و مهربونيات ممونم ناز دلم...
براي انکه هميشه انقدر ماهي و هر روز با بوسه هات بيدارم ميکن يو شبا ميخوابونيم و بهم ميگي که دوسم داري ممنونم
عزيز دلم... وقتي صبحا کيفتو ميدم دستت و بدرقت ميکنم حسه قشنگه همسري همه ي وجودمو ميگيره..
ديشب بهت گفتم خيلي بيشتر از قبل برام مهم شدي.. حسم نسبت بهت به کلي عوض شده و يه عشقه همسرانه جاشو گرفته...
گفتم چقدر بيشتر از قبل دوس دارم صداتو بشنوم و پيشم باشي و تو هم با بوسه هات جوابمو ميدادي...
ميسي عشقم.. ميسي وجودم.. ميسي مهربونم....
.
.
.
و ميسي خداي خوبم.. ميسي امام رضاي مهربونم...
ميدوني امامم؟ خيالم راحته.. چون ضمانته تو رو گرفتم براي يه عمر بودنمون کنار همديگه...
کي ميشه بيام که براي تشکر ازت زار بزنم تو حرم طلاييت؟
کي ميشه دعوتمون کني اقاي خوبم؟
اقاي غريبه مهربونم.. ممنونم که بي جوابمون نزاشتي .. ممنونم همه چي بهترين بود برامون...
ممنونم که انقدر خوبي و عظمته خدامون به واسطه ي شما برامون بيشتر و بيشتر ميشه هر روز..
خداي خوبم...اره تويي که هميشه پشتمون بودي... ازت ممنونم.. ما خيلي بد بوديم.. خيلي لغزش داشتيم اما تو خدايي کردي
تو بهمون نشون دادي که چقدددددددددددددر بزرگي..... ممنونم خداي کم.. ممنونمممممممممم


پ.ن : دوستای نازم از همتون ممنونم برای این مدت....تک تک کامناترو از گوشی میخوندم
اما نمیتونستم اپ کنم یا بکامنتم ...من از خونه عسلی اینا اپ کردم و خیلی از جزئیات
خرید و مهمونیامونو اینارو ننوشتم ... فعلا هم نمیتونم بکامنتم  فقط سریع نوشتم که هم شما نگران نشین
هم خودمون این روز برامون ثبت شده بمونه....نمیدونم هم کی بیام نت
از همینجا همتونو میبوسم و واقعا ازتون ممنونم... خیلی گلید بخدا... دوستون دارم...


دقايقي از تكرارعشق دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 13:18 با ღ.....عسل بانو.....ღ

0pkgydvurac7qmw2l7g.jpg

جز تو تموم دنيا پر
هر عددي به جز دو ، پر
چشماي خيس گريه پر
شكايت و گلايه پر
تنها گذاشتن تو ، پر
براي تو اسيري ، پر
اون كسي كه خيال كنه
از پيش من تو مي ري ، پر
خلاصه كه براي من
هر آدمي ، غير تو ، پر
جز تو تموم دنيا پر
............................
............................
............................


من و عسليم 7 اسفند 84 با هم اشنا شديم.بلاگ كوله پشتيم پر از خاطراته من براي پيدا كردن يار خياليم بوده و بلاگ ديگمون پر از خاطرات تلخ و شيريني كه تو دوران دوستي با هم داشتيم . حالا بعد از 3سال و 54 روز بالاخره 24 ارديبهشت 88يكي از قشنگترين روزاي خدا تو تقويم به
اسم عهد اسموني و هميشگيه ما با هم ثبت شدحالا تو اين وبلاگ از خاطراتمون تا
زندگي مشترکمون مينويسيم.ماپرازشوقه باهم بودنيم.شماهم برامون دعاكنين



ღ.....عسل بانو.....ღ
ღ...عسلي...ღ

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388

26- اولین عاشقونه ی من برای تو
25 - ما و عشق
24- خوشبختیم...
23-عروسي ماه عسل و شروعه زندگي قشنگمون
22- به امید خودت خدای من
21- 22 مرداد...
20- تو فرشته نیستی؟
19- تو همه وجودمي
18-خورشید منی
17- ما برای هم تا همیشه

درياچه قو
سالهاي بي تو
ليلي و مجنون
ميميرم برات منننننن
دنياي خاطرات من
اسمون دل من
هنوز.هميشه.هرگز
با خداباش پادشاهي كن
چيزي ازجنس زندگي
عشق و خوشبختي
خاطرات مموشي و پيشي جونش